داستان House of Horrorsقسمت8

نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors

نوع داستان:ترسناک

نویسنده:سارا

شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم

شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه

اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید

اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه

واسه خوندن این پارت8 از داستان به ادامه مراجعه کنید


جیم رفت کنار رزا وایساد واسه انتخاب عکس ... تموم عکسارو دیدن اما یکی از عکسا توجه جیم رو به خودش جلب کرد ...

ــ همین خوبه ؟

ـ صبر کن ... عکسای قبل و بیار

ــ خوشت نیومد ؟ باشه

بعد رزا دوباره عکسارو آورد اما وقتی جیم و رزا اون عکس و با دقت بیشتری دیدن ترس وجودشون رو فرا گرفت

ـ زوم کن عکس رو

ــ اینم زوم

جیم فکر کرد به طور اشتباه اون صحنه رو توی عکس دیده

اما با دیدن یه جسم سرد یخی ای که به دارش زده بودن با موهای شوریده ترسشون بیشتر و بیشتر شد

رزا از ترس چشماش پر اشک بود و بدنش میلرزید هیچی نمیگفت و سر جاش میخکوب شده بود

چون دقیق شبیه همون بود که اون شب زیر تخت دیده بود

ـ انگار من این  صحنه رو توی زیر زمین همین خونه دیدم ... که از پشت شیشه ی در زیرزمین معلوم بود ... همه چیز این خونه عجیبه ... اما ...

ــ اما چی ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ بیخیال

خلاصه با کلی دنگ و فنگ چند روز رو گذروندن

یک ماه بعد ساعت دوإ نیمه شب

جیم خواب بود

بالای سر جیم نشسته بود و صورتشو بالای صورت جیم گرفته بود

یه قطره ی خون روی صورت جیم چکید

جیم واسه اینکه خون رو از صورتش پاک کنه دستاشو گرفت بالا

که یهو  دستاشو گرفت

از اینکه دستای جیم رو گرفته بود جیم دستاش سنگین شد

و باعث شد نتونه بیاره بالا

جیم چشماشو باز کرد

با دیدن جسمی که یکی از چشماش بدون مردمک بود و اون یکی چشمش خون میچکید

و چهرش درست معلود نبود که دختره یا پسر باعث شد جیم از هوش بره

رزا کلی ترس تو وجودش بود و برعکس همیشه توی حال دراز کشیده بود

صدای قدم برداشتن،خنده،با رد شدن سایه ای از توی خونه ترس رزا رو دو برابر میکرد

صبح روز بعد

رزا از خواب بلند شد

نگاهش به دور و برش انداخت اما جیم رو ندید

با خودش گفت که شاید مثل همیشه جیم صبح رو رفته بیرون تا خرید کنه

نیم ساعتی گذشت

رزا در اتاق خواب و زد و رفت تو

با دیدن حالی که جیم داشت حسابی تعجب کرد

ــ جیم ... تو چرا اینطوری شدی ؟؟؟ ... جیــــــــــــــــــــــــــم بلند شووووووووووووووووو ... جیــــــــــــــم ...

رزا یه لیوان آب آورد و خالی کرد رو صورت جیم

جیم در حالی که جای ناخن روی صورتش مونده بود و کمی خون روی صورتش خشک شده بود چشماشو باز کرد با دیدن رزا یه جیغ ضعیف زد

ــ منم رزا ... نترس

ـ آهههههههههه

ــ بیا صبحونه بخور بعد استراحت کن به نظر میاد خیلی حالت بد باشه

ـ نـ نه نمیخوام تنها باشم ... نه نمیخوام ... اون کی بود ؟ وای من چرا ...؟

ــ توهم زدی ... اون کیه دیگه ؟ ... بلند شو

جیم در حالی که سر گیجه داشت و به در و دیوار میخورد از جاش بلند شد و دست و صورتشو شست و صبحونشو خورد

رزا در حال مسواک زدن بود

همون که شب گذشته جیم دیده بودش و توی آیینه دیدش

رزا شیر آب رو باز کرد و دستشو گرفت

زیر شیر آب که دستای رزا پر از خون شد و توی سینگ کلی خون جمع شد

در حالی که تموم اونجارو خون گرفته بود رزا یه جیغ زد

رزا خواست بره بیرون اما هر چی در و کشید باز نمیشد

با جیغ و گریه ــ چرا باز نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ .... جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ... کمـــــــــــــــــــــک اینجارو خون گرفتـــــــــــــــــــــــــــه ... من دارم میمیرم میخوام بیام بیرووووووووووووووووووون

جیم خیلی سریع خودشو رسوند

ـ یه لحظه آروم باش اومدم

جیم دستگیره ی در و کشید و در و بازش کرد اما از خون خبری نبود جز رزا که دستای خونیشو روی صورتش کشیده بود

ـ چی شده ؟؟؟؟؟؟ چرا تو این طوری شدی ؟؟؟؟ ... بهتره دست و صورتتو بشوری و بیای تو

جیم در حال رفتن بود که رزا از هوش رفت و جیم حواسش نبود و جا خالی داد

رزا افتاد زمین

با افتادن رزا روی زمین جیم برگشت سمت رزا و نگاهی بهش انداخت

ـ چـــی شــــــــــــد ؟ ای وای من

بعد رفت سمت رزا

ـ رزااااااااااااااااا ... رزا چشماتو باز کن رزااااا ... رزا با توأم ... چشمات و باز کن

بعد چند بار چپ و راست زد تو صورت رزا بعد نبز رزا رو گرفت

ـ رزا با توأم ... میگم چشمات و باز کن ...

رزا خیلی آروم چشماشو باز کرد

ـ آهههههههههه بالاخره چشمات و باز کردی ؟؟

رزا با دیدن سایه ی پشت جیم ترسش بیشتر شد و باز از هوش رفت

ـ أهههههههههههههههه ... ( با گریه ) تو رو خدااااااااااااااا ... میگم بلند شو ... چشمات و باز کن

با صدایی که از پشت سرش اومد باعث شد یه جیغ خیلی بلند بزنه

چند ساعتی میگذشت که جیم کمی خیالش از بابت رزا راحت شده بود

و رزا در حال استراحت بود

جیم تو فکر این بود که موندن تو این خونه رو ادامه بده یا خیلی زود از اینجا بره

تا این مدت واسه رزا اینجا مونده بود

اما تو این چند وقت نه از ساراح خبری شده بود نه هیچ

تنها همین اتفاقای عجیب و مسخره باقی مونده بود و ترس جیم و رزا 

تو همین فکرا بود که صدای زنگ خونه به صدا در اومد

جیم رفت سمت در و در خونه رو باز کرد

با دیدن صاحب خونه لبخند تلخی زد

ـ سلام ... کاری داشتین ؟

ص ــ اگه کاری نداشتم هرگز اینجا نمیومدم ... سلام

( فکر جیم:بازم یه درد سر دیگه ... آهههههه .... دیگه چیکار داره ؟)

ـ بفرمایید

ص ــ میتونم بیام داخل ؟

ـ بـ بله بفرمایید داخل

صاحب خونه وارد خونه شد

و طبق معمول همیشه داشت توی خونه سرک میکشید

صاحب خونه وارد اتاق شد و پشت سرش جیم رفت تو اتاق

صاحب خونه با دیدن رزا سرش گیج رفت و نشست روی تخت

ـ اتفاقی افتاده ؟

ص ـ نگفته بودی کسی باهات اینجا زندگی میکنه ؟؟

ـ ر راستش فرصتش پیش نیومده که بگم ... خودمم باور نمیکردم ... یا چجوری بگم ؟ ... قضیش مفصله

ص ـ هه چه دختر زیبایی ... چه انتخاب خوبی داری جیم

ـ نـ نه ... ما با هم ...

جیم حرفشو قطع کرد و نگاهی به صاحب خونه انداخت

ـ نمیخواید کارتون رو بگید ؟

ص ـ نچ ... من انگار این خانم و یه جا دیدم ...

جیم یاد تیتر اول روزنامه افتاد ( قتل دختر جوان توسط رزا کری)

ـ مطمئنید ؟؟؟ فکر نکنم ... این روزا خیلی پیش میاد کسی شبیه یکی دیگه باشه

ص ـ من یاد دخترم کیتی میفتم

ـ که اینطور

رزا از جاش بلند شد و نشست داشت بلند میشد که هل شد سرش محکم خورد به دیوار

ــ آخخخخخخ

بعد زد زیر گریه

جیم یه پوزخند زد

ــ معرفی نمیکنی ؟

ص ـ شما خودتون و معرفی نمیکنید ؟

ــ ر ....

ـ خب آقا ... بهتر نیست شما کارتون رو بگید ؟ چون کمی کاره بیرون خونس که باید هر چی زود تر انجامش بدم

ص ـ پس ... من میرم ... شاید باز برگشتم

ـ بله

چند دقیقه بعد از رفتن صاحب خونه ... تموم خونه رو سکوت پر کرده بود که رزا سکوت رو شکست

ــ چه پررو اومده نشسته رو تخت

جیم واسه اولین بار از حرف رزا خندش گرفت و زد زیر خنده ...

ـ فکر کنم خاطر خواه پیدا کردی ... ( در حالی که ادای صاحب خونه رو در میاورد ) چه خانم زیبایی ...

بعد دوباره زد زیر خنده

ــ اون مرد این و گفت ؟؟

با خنده ـ آره ... اون مرد این و گفت

رزا در حالی که دستاش و بین موهاش میکشید ــ اونوقت تو چی گفتی ؟

ـ من گفتم این ( با اشاره به رزا ) دختره ی ایکبیری کجاش زیباست ؟ ... اصلنم زیبا نیست

رزا با غیض بالشت و محکم زد تو سر جیم جیم بالشت و گذاشت رو پاهاش

ـ میخواستی چی بگم ؟

رزا خودشو جمع و جور کرد

ــ هـ هیچی ... هی هی

ـ در کل خیلی دوستت داشت

بعد دوباره خندید

ــ میشه ساکت بشی ؟

جیم بلند تر و بلند تر میخندید که متوجه شد یکی در اتاق رو میزنه

ـ این صدای در اتاق بود ... کسی غیر من و تو اینجا نیست پس کیه ؟ ... من الآن میام

جیم در اتاق رو باز کرد و اما هیچ کسی پشت در نبود فقط یه سایه از پشت در زیرزمین پله های زیرزمین و رفت پایین

ـ پوووووف

ــ کی بود ؟

ـ هیچی خیالاتی شدم

ــ هع

ـ چیزی شده ؟

ــ خیلی جالبه هر دومون با هم خیالاتی میشیم

جیم صداشو صاف کرد

ـ من برمیگردم

بعد از جاش بلند شد ... رزا دو دستی زد تو صورت خودش

ــ خاک بر سرم کنم ... خاک برسرم شد ... من تو این مدت نرفتم بیرون کسی من و نبینه شناسایی کنه بده دست پلیس اونوقت این مرتیکه ی چاقالو من و شناخته ... ای واااااااااااای من ... لحظه ی مرگم نزدیکه ... به کی بگم بی گناهم من اینکار و نکردم ... چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ اگه اون مرتیکه ی چاقالو تو روزنامه عکس تو رو دیده باشه دیگه رزایی ... اصلاً بیخیال

ــ اونوقت تو هم از شرم راحت میشی ؟

ـ آره میرم یه خونه ی دیگه بدون ترس و وحشت بدون دردسر به کارام میرسم

ــ ...

جیم یه پوزخند زد ( فکر جیم:اگه رزا واقعا اون دختر و کشته باشه چی ؟ قاتل باشه پیش من خودشو به مظلومیت زده باشه ؟ آههههه نمیفهمم اون دستای خونی با پیراهن خونی اون شب ... رزا ... که میگفت کار من نیست ... ولی اون شب رزا خونه نبود ... این یعنی چی ؟ ... خب اگه رزا قاتل باشه باعث میشه منم بکشه ... خیلی داره خودشو بهم نزدیک میکنه ... شاید از اینه که مدت زیادی با هم بودیم .... آههههههههههه........) جیم با تکون دادن دستای رزا جلوی صورتش به خودش اومد

ــ تو چه فکری هستی ؟ البته اگه ...

ـ تو فکر اینم که چجوری پروژه های کاریموپیش ببرم بهتره

ــ آهان از دست من کاری برنمیاد ؟

ـ هرگز

ــ هر طور راحتی

ـ من میرم اتاقم به کارم برسم لطفاً نیا توی اتاق من

ــ بـ باشه

بعد جیم از جاش بلند شد و رفت تو اتاق خواب ( فکر رزا:اگه جیم تیتر اول اون روزنامه رو باور کرده باشه چی ؟ اگه جای اون مرتیکه جیم من و لو بده چی ؟ آهههههه چیکار کنم ؟ )

ــ خیلی گرسنمه ... جیــــــــــم ... میشه بگی واسه ی ناهار چی میتونم آماده کنم ؟

ـ چه میدونم هر چی دوست داری

ــ آ آخه یخچال خالیــــــــــــه

ـ من کار دارم ... گرسنمم نیست

رزا از جاش بلند شد واسه اینکه کسی رزا رو شناسایی نکنه وسایل آرایشش و برداشت و صورتشو به طور غلیظ آرایش کرد و یه عینک دودی بزرگ به چشماش زد و موهاشو ریخت دورش و لباساشو عوض کرد و رفت جلوی آینه

ــ تو کی هستی ؟ خخخ ... اینطوری خوبه رزا ... هیشکی تو رو نمیشناسه ... وااااای عالیه ... اینطوری میتونم کلی بگردم توی شهر ...

 بعد سمت در حرکت کرد

جیم از اتاقش اومد بیرون

نگاهی به دور و برش انداخت

( فکر جیم:یعنی کجا میتونه رفته باشه ؟ بیرون از خونه ؟ فکرشم سخته ... نه نرفته ... شاید حمومه یا ... )

بعد نگاهی از سر ترس به دور و برش انداخت

( فکر جیم:یا خودشو جایی قایم کرده باشه یهویی بی خبر ... نه نه نه ... نمیشه ... آهههه ولی ...)

خلاصه جیم با این فکرا توی خونه تنهایی گذروند که صدای زنگ خونه به صدا در اومد

(فکر جیم: شاید رزا باشه ... در و باز نمیکنم ... نه نمیشه که میفهمه که من میدونم قاتله با خودش میگه که من اونو لو میدم میکشه من و ... آههههههه)

بعد آروم آروم تا دم در خونه قدم برداشت

ـ بله کیه ؟؟

ص ـ نمیخوای در و باز کنی ؟ سه ساعته  دارم زنگ میزنم

ـ  شـ شمائید ؟

ص ـ گفتم که دیر یا زود برمیگردم

نگاه عجیب صاحب خونه به جیم ترسشو دو برابر میکرد

جیم روش رو به صاحب خونه کرده بود و به پشت سر قدم برمیداشت

و صاحب خونم با چیزی که پشتش نگه داشته بود با خشم به جیم نگاه میکرد و به جلو قدم برمیداشت

 

منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو همراهی کنید

[ جمعه 28 خرداد 1395 ] [ 21:19 ] [ terrible_fear ] [ بازدید : 283 ] [ نظرات (1) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مازیار(نویسنده وبلاگ) [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
ببخشید کم مطلب میزارم سارا

آخرین مطالب
پست ثابت (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت13 (شنبه 06 تیر 1405)
بَختَک (شنبه 06 تیر 1405)
ارواح سر گردان (شنبه 06 تیر 1405)
روح (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت12 (شنبه 06 تیر 1405)
جن (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت11 (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران